رنج طبیبان

5- دعوای استاد و مریض!

هو الشافی.

درمانگاه جراحی بودیم. اون روز سرویس بداخلاق ترین استاد اون بخش بود؛ جالب بود که تنها استاد خانم اون بخش هم بود! استادی که قراره الگوی اخلاق و رفتار حرفه ای برای ما دانشجوها باشه؛ ولی انقدر خشک و بداخلاق بود که حتی یه وقتایی آدم رغبت نمی کرد به چهره اش نگاه کنه؛

چقدر موقع جواب دادنش به سوال هام، حس بدی بهم منتقل می شد. حتی یادمه یه بار سر راند، شروع کرد به سوال پرسیدن از ما. سوالی که وقتی ما جواب دادیم اون یکی استادمون گفت یادش نبوده! یعنی انقدر سوالش به دور از کاربرد بالینی بود. موندم که اون پرسش ها چه هدفی به جز ضایع کردن دانشجو می تونست داشته باشه؟

اون روز یه آقایی اومده بود که مثل خیلی های دیگه می خواست وقت عمل مریضش جلو بیافته . تو همین حین درخواست هاش، یه خورده صداش بلند شد و به تبعش صدای استاد ما هم ... و باز به دنبالش شکایتش از بداخلاقی استاد هم اضافه شد ... این داد بزن و اون داد بزن!!! ...

راستش ته ته دلم خوشم اومده بود از این اتفاق و گفتن این حرف هایی که مریضه می زد؛ یه لبخند ناپیدایی در صورتم نقش بسته بود که دیدم دو تا از آقایون رزیدنت هم شروع کردند به طرفداری از استاد! مونده بودم واقعا اونها هم به این طرفداریشون اعتقاد دارن یا صرفا به خاطر استاد دارن این کار رو می کنن ...!! خلاصه فهمیدم که مواظب چهره ام باشم یه وقت لبخند به لبم بروز ظاهری پیدا نکنه !

...

می دونم که خستگی ها و سختی هایی که اساتید و پزشکان ما می کشند، خیلی زیاده . ولی آیا بیشتر از رنج و درد بیماران ؟ و مگر این همه زحمت برای غیر این بیمارانه ؟ چرا باید یه پزشک شخصیتش رو در حدی بیاره که بخواد با مریض داد و فریاد کنه ؟ چرا یادمون رفته که سعه صدر و بزرگواری، جایگاه انسان رو خیلی بالاتر می بره ؟

اصلا مریض میاد پیش ما که درد و رنجش کمتر بشه! چرا ما انقدر مواظب نیستیم که خودمون یه درد روحی بهش اضافه نکنیم ؟

...