رنج طبیبان

21- پزشک و مسئولیت های شغلی و عاطفی اش

هوالشافی.
از تموم پزشکا و دندونپزشکا و داروسازای عزیز و مهربون و خلاصه همه جامعه پزشکی خواهش میکنم که از نوشته های من ناراحت نشن …این چیزا رو از زبون خودم که روزی همراه نزدیک یه بیمار بودم  دارم تعریف میکنم…
درسته من خودم جز جامعه پزشکی هستم ولی راستش از بعضی دکترها خوشم نمیاد و دوستشون ندارم شاید به خاطر خاطره بسیار بدیه که دارم اول اون تجربه ناخوشایند رو تعریف میکنم بعد میپردازم به ادامه بحث…
بابام بسیار حالش بد بود طوریکه هرروز دیالیز میشد و کلا زیاد بهوش نبود…اوضاعه بسیار بدی داشتیم من و مامانم…نمیدونم بیمارستان شریعتی رفتین که امیدوارم حتی کلاهتون هم اونجا نیفته که من متنفرم از اونجا  حتی هنوز که هنوزه از اونجا رد میشم تموم تنم مور مور میشه…ولی بواسطه اینکه بابای R رئیس یکی از بخشهای اون بیمارستان بود و از طرفی هم پزشک اصلیش هم ایشون بودند به ما پیشنهاد دادند که اونجا بابا بستری بشن تا زیز نظر خودشون باشه
خلاصه اینکه روزای بدی داشتیم…به هر دری میزدیم تا بابا یه خورده بهتر بشه…یادمه اون روز رو…نزدیکای ظهر بود و من روی صندلی کنار تخت بابا…تازه از مرحله دیالیز آورده بودنشون…و اصلا بهوش نبود و منم همونطور داشتم گریه میکردم…دکتر کلیه بابا از در وارد شد خوب به واسطه بابای R خود اساتید بابارو مرتب سر میزدن…دکتر بسیار معروفی هم هست حالا اسم نمیبرم…اومد کنار تخت بابا …دو سه بار صداش زد ولی پاسخی نبود…بعد پرونده ش رو یه ورقی زد منم انگار که خدام روبروم وایساده فقط داشتم بهش نگاه میکردم تا یه جمله امیدوار کننده بهم بگه …اونم با نگاه یخ و سردش یه نگاه بهم کردو گفت و چرا گریه میکنی؟ منم چیزی نگفتم و اشکام امونم نمیداد…یهو صداش رو برد بالا گفت: موجودی به خودخواهی تو ندیدم…چرا به زور میخوای زنده نگهش داری؟ چرا نمیذاری راحت باشه؟
منو میگی دیگه هق هق میزدم و اونم با همون نگاه سردش منوتنها گذاشت و رفت و همون لحظه بود که از تموم دکترهای عالم حتی از خودم متنفر شدم
متاسف شدم واسه اون سوگند خوردنهامون
میخوام ببینم اگه اون دکتر بجای من بود چی کار میکرد؟؟؟
نه نگین که اونها دکتر هستن و از این چیزا زیاد دیدن و احساساتشون ضعیف شدن که اصلا این فلسفه رو قبول ندارم…پس چرا پدر شوهر من جونش رو واسه مریضاش میده…شماره خونه و موبایلش رو همه مریضاش دارن که هر موقع حالشون بد بود یا سوالی داشتن زنگ بزنن…امون از روزی که یکی از مریضاش شریعتی بستری باشه شب قبل از خوابش زنگ میزنه استیشن پرستاری تا پرستار تموم آزمایشات رو واسش بخونه …حتی شبی هم بوده پا شده رفته بیمارستان با اینکه اصلا نه oncall بوده ونه کشیک و نه وظیفه ش
ببینید ما گروه پزشکی وقتی با جون ادمیزاد سروکار داریم علاوه بر اینکه باید کمک کنیم بهش تا جسمش به سلامتی باز گرده…ولی حمایت عاطفی چی؟؟؟
مگه نباید تا لحظه آخر واسه بیمار کار درمانی انجام داد یا اینکه وقتی دیدی اوضاع زیاد مساعد نیست جلوی اطرافیان بیمار به دکتر دیگه بگه که مریض End Stage هستش که اونوقت عموم بیاد و از من بپرسه این جمله یهنی چی؟؟؟
که من به عموم بگم که برادر عزیزت رفتنیه…نه این درست نیست دیگه…
وقتی یه دکتر با وقاحت تموم برمیگرده بهم میگه تخت اضافی اشغال کرده بابات  ورش دار ببرش تا راحت بشه…من به اون دکتر چی بگم آیا حق ندارم بزنم توی دهنش؟؟؟
بهم حق میدین؟؟؟
ببینین من چون این اتفاق واسم افتاده و دیدم بیمار و اطرافیانش چقدر اذیت میشن به همه پزشکای عزیز توصیه میکنم که لحن مهربون…همدردی…تلاش تا مرحله آخر انجام وظیفه رو یادتون نره خواهشا…بیمار با یه امیدی اومده پیشتون…وقتی مستاصله و روبروی شما نشسته شمای پزشک حکم یه خدا رو واسش دارین…من نمیگم امید واهی به کسی بدین ولی حتی شرایط بد رو به بهترین وجه و با مهربونی میشه توضیح داد
من این موضوع رو به همه پزشکای محترم و عزیز تعمیم نمیدم…لطفا برداشت سو نکنید

در ضمن من منکر این هم نمیشم که بعضی از بیماران بسیار متوقع…بی ادب  هستن ولی ما وظیفه داریم دیگه…کما اینکه من خودم از این دسته بیماران زیاد دیدم و دارم.

 

از وبلاگ یادداشت های روزانه ی دکتر دلژین

...