رنج طبیبان

14- طبابت در سلمونی!

هوالشافی!

اتفاقی که چند روز پیش در پیرایشگاه (همون سلمونی سابق خودمون) رخ داد که بابت تبرک و تیمن و درک بخشی از عمق فاجعه ای که در زیر پوست شهر پزشکی مملکتمون می گذره براتون می گم:

اتفاق از این قراره که 4-3 روز پیش که بنده تنها مشتری منتظر اصلاح موی سر در پیرایشگاه بودم و مجبور به استفاده از فیوضات آقای سلمون (همون پیرایشگر!) و مشتری در حال کوتاه شدن موها- که تنها افراد موجود در آن فضا بودند- به یکباره آقای سلمون به مشتری که دوستش هم بود گفت که چند روز قبل سر دلم می سوخت و رفتم پیش دکتر که بهم امپرازول داد. آقای مشتری هم گفت نه بابا این که به درد نمی خوره!!!؟؟ من الان زنگ می زنم به دوستم که تهرانه و از اون می پرسم که چیکار کنی!!!خلاصه تماس برقرار شد و آقای مشتری از ایشون سوالاتی پرسید و اوشون هم که از بازخورد پاسخ هاش تابلو بود که پزشک نیست دستوراتی داد و البته شرح حالی هم گرفت! اول که پرسید اندوسکوپی کرده؟(لازم به ذکره که آقای سلمونی به زور 25 سالش می شد!) بعد اینکه مترونیدازول هم بهش داده و از این دست سوالاتی که مشخص بود یه چیزایی شنیده و همونا رو داره می گه. خلاصه تماس تلفنی آقای مشتری با دوست شاید کمی تا قسمتی پزشکش به اتمام رسید و و حالا می بایست دستورات اخذ شده با آب و تاب به اطلاع آقای سلمون می رسید. اول از همه آقای مشتری از آقای سلمون پرسید که پیش کدوم دکتر رفتی؟ معلوم شد پزشک بیچاره عمومی هم بوده و سپس این جملات که:

دوستم گفت اول باید آندوسکوپی کنی ببینی ورم معده ات چقدره و بعد از معده ات کشت انجام بشه و بعد درمان بشه و الان اصلا نباید اون امپرازول رو بخوری چون به درد نمی خوره!!!

با شنیدن این جملات کاهش فزاینده اعتماد به نفس آقای سلمون و پشیمانی هرچه بیشتر وی از مراجعه به پزشک عمومی در چهره اش نمایان بود و در نهایت از آقای مشتری پرسید که حالا باید چیکار کنم؟

آقای مشتری هم بادی به غبغب انداخت و گفت: باید بری تهران... و بعد مهم ترین و کلیدی ترین جمله خود را بیان داشت که از نظر شما هم می گذرانم:

الان بحث متخصص هم دیگه اصلاً جواب نمی ده!!!!باید حتماً بری فوق تخصص معده!

من منتظر شنیدن چنین جمله ای از مردم کشورم بودم اما نه به این زودی ها، فکر می کردم 5-4 سال دیگه این حرفا شنیده بشه!

حال همکاران عزیز خود حدیث مفصل را از این مجمل خواهند خواند و نیازی به توضیح و تفسیر بیشتر این واقعه نمی بینم.

 

 

نوشته ی ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...