رنج طبیبان

21- پزشک و مسئولیت های شغلی و عاطفی اش

هوالشافی.
از تموم پزشکا و دندونپزشکا و داروسازای عزیز و مهربون و خلاصه همه جامعه پزشکی خواهش میکنم که از نوشته های من ناراحت نشن …این چیزا رو از زبون خودم که روزی همراه نزدیک یه بیمار بودم  دارم تعریف میکنم…
درسته من خودم جز جامعه پزشکی هستم ولی راستش از بعضی دکترها خوشم نمیاد و دوستشون ندارم شاید به خاطر خاطره بسیار بدیه که دارم اول اون تجربه ناخوشایند رو تعریف میکنم بعد میپردازم به ادامه بحث…
بابام بسیار حالش بد بود طوریکه هرروز دیالیز میشد و کلا زیاد بهوش نبود…اوضاعه بسیار بدی داشتیم من و مامانم…نمیدونم بیمارستان شریعتی رفتین که امیدوارم حتی کلاهتون هم اونجا نیفته که من متنفرم از اونجا  حتی هنوز که هنوزه از اونجا رد میشم تموم تنم مور مور میشه…ولی بواسطه اینکه بابای R رئیس یکی از بخشهای اون بیمارستان بود و از طرفی هم پزشک اصلیش هم ایشون بودند به ما پیشنهاد دادند که اونجا بابا بستری بشن تا زیز نظر خودشون باشه
خلاصه اینکه روزای بدی داشتیم…به هر دری میزدیم تا بابا یه خورده بهتر بشه…یادمه اون روز رو…نزدیکای ظهر بود و من روی صندلی کنار تخت بابا…تازه از مرحله دیالیز آورده بودنشون…و اصلا بهوش نبود و منم همونطور داشتم گریه میکردم…دکتر کلیه بابا از در وارد شد خوب به واسطه بابای R خود اساتید بابارو مرتب سر میزدن…دکتر بسیار معروفی هم هست حالا اسم نمیبرم…اومد کنار تخت بابا …دو سه بار صداش زد ولی پاسخی نبود…بعد پرونده ش رو یه ورقی زد منم انگار که خدام روبروم وایساده فقط داشتم بهش نگاه میکردم تا یه جمله امیدوار کننده بهم بگه …اونم با نگاه یخ و سردش یه نگاه بهم کردو گفت و چرا گریه میکنی؟ منم چیزی نگفتم و اشکام امونم نمیداد…یهو صداش رو برد بالا گفت: موجودی به خودخواهی تو ندیدم…چرا به زور میخوای زنده نگهش داری؟ چرا نمیذاری راحت باشه؟
منو میگی دیگه هق هق میزدم و اونم با همون نگاه سردش منوتنها گذاشت و رفت و همون لحظه بود که از تموم دکترهای عالم حتی از خودم متنفر شدم
متاسف شدم واسه اون سوگند خوردنهامون
میخوام ببینم اگه اون دکتر بجای من بود چی کار میکرد؟؟؟
نه نگین که اونها دکتر هستن و از این چیزا زیاد دیدن و احساساتشون ضعیف شدن که اصلا این فلسفه رو قبول ندارم…پس چرا پدر شوهر من جونش رو واسه مریضاش میده…شماره خونه و موبایلش رو همه مریضاش دارن که هر موقع حالشون بد بود یا سوالی داشتن زنگ بزنن…امون از روزی که یکی از مریضاش شریعتی بستری باشه شب قبل از خوابش زنگ میزنه استیشن پرستاری تا پرستار تموم آزمایشات رو واسش بخونه …حتی شبی هم بوده پا شده رفته بیمارستان با اینکه اصلا نه oncall بوده ونه کشیک و نه وظیفه ش
ببینید ما گروه پزشکی وقتی با جون ادمیزاد سروکار داریم علاوه بر اینکه باید کمک کنیم بهش تا جسمش به سلامتی باز گرده…ولی حمایت عاطفی چی؟؟؟
مگه نباید تا لحظه آخر واسه بیمار کار درمانی انجام داد یا اینکه وقتی دیدی اوضاع زیاد مساعد نیست جلوی اطرافیان بیمار به دکتر دیگه بگه که مریض End Stage هستش که اونوقت عموم بیاد و از من بپرسه این جمله یهنی چی؟؟؟
که من به عموم بگم که برادر عزیزت رفتنیه…نه این درست نیست دیگه…
وقتی یه دکتر با وقاحت تموم برمیگرده بهم میگه تخت اضافی اشغال کرده بابات  ورش دار ببرش تا راحت بشه…من به اون دکتر چی بگم آیا حق ندارم بزنم توی دهنش؟؟؟
بهم حق میدین؟؟؟
ببینین من چون این اتفاق واسم افتاده و دیدم بیمار و اطرافیانش چقدر اذیت میشن به همه پزشکای عزیز توصیه میکنم که لحن مهربون…همدردی…تلاش تا مرحله آخر انجام وظیفه رو یادتون نره خواهشا…بیمار با یه امیدی اومده پیشتون…وقتی مستاصله و روبروی شما نشسته شمای پزشک حکم یه خدا رو واسش دارین…من نمیگم امید واهی به کسی بدین ولی حتی شرایط بد رو به بهترین وجه و با مهربونی میشه توضیح داد
من این موضوع رو به همه پزشکای محترم و عزیز تعمیم نمیدم…لطفا برداشت سو نکنید

در ضمن من منکر این هم نمیشم که بعضی از بیماران بسیار متوقع…بی ادب  هستن ولی ما وظیفه داریم دیگه…کما اینکه من خودم از این دسته بیماران زیاد دیدم و دارم.

 

از وبلاگ یادداشت های روزانه ی دکتر دلژین

...



20- با ما به از آن باش که با خلق ایرانی!

هو الشافی!

همسرم پیش یه خانم دکتری برای پیگیری prenatal می رفت که البته تا آخر دوران بارداری همون خانم پزشکش بود و آخرین باری که ویزیت انجام شد به خانمم گفت که 20 روز بعد برای آخرین ویزیت بیا و اگه می خوای خودم برات NVD انجام بدم همون 20 روز دیگه که میای حق الزحمه - استغفرالله یه وقت فکر نکنید منظورش همون زیرمیزی معروف بوده ها!!! - رو هم بیار. ما هم با پول آماده شده منتظر اون روز بیستم بودیم که البته به خواست خدا مراحل زایمان زودتر از اون 20 روز موعود شروع شد و نیمه شب ما رو راهی بیمارستان کرد. صبح که شد از بخش زایمان به خانم دکتر مذکور  زنگ زدن که گفت من نمیام ولی اگه مشکلی بود بهم خبر بدین! هرچی گفتیم که شماره ای چیزی ازش بهمون بدن که ندادن تا زنگ بزنم بهش بگم بابا من که توی این شهر فسقلی فرار نمی کنم پولت رو همون موقع که رسیدی توی بیمارستان بهت می دم بعد برو توی لیبر!! نمی دونم یعنی واقعاً فکر میکرد بهش پول نمی دیم؟؟؟

بالأخره بعد از یکی دو ساعت فهمیدیم که خبری از هیچ دکتری نیست که بیاد و NVD برای ما بگیره! این بود که راهی شبکه بهداشت شدم و اونجا هم که جریان رو شنیدن بو بردن که قول و قرار زیرمیزی بوده و اینها!! خلاصه این یکی دو ساعت یکی از بدترین ساعات زندگیم بود و از تعجب داشتم شاخ در می آوردم که همکارم با من هم اینطوری رفتار می کنه!!!! در نهایت با راهنمایی مسؤولان شبکه رفتم مطب یه خانم دکتر دیگه و ازش خواستم که بیاد و زایمان رو انجام بده و اونهم قبول کرد، بهش هم گفتم که پول هرچی باشه می دم اما اون گفت نه لازم نیست و من که همکارشم چرا این حرف رو می زنم؟؟!!!! و گفت که وظیفه است و چیزی نمی خواد!!!! اما عصر که موقع اومدنش شد و از لیبر باهاش تماس گرفتن، خانم دکتر فرمودن که اول با من توسط مامای بخش مبلغ طی بشه و بعد که OK شد گفت حالا میام!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا از شبکه هم هی گیر دادن می گن بیا از هردوی این خانم دکترا شکایت کن منم می گم بی خیال!

قابل توجه خانم دکتر وزیر که می گه در بیمارستانهای دولتی اصلاً زیرمیزی وجود نداره!!!!!!!!

باز به غیرت اون آقای دکتری که توی یکی از بیمارستانهای خصوصی تهران پسرم رو ختنه کرد و وقتی فهمید من پزشکم از پولی که بیمارستان براش در نظر داشت 50 درصدش رو تخفیف داد و زیر میزی هم نگرفت. بازم قابل توجه خانم وزیر!!!


نوشته ورد نویسنده وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



19- پس آمبولانس برای چه موقعی اختراع شده؟

هو الشافی!

همین دیشب که در یکی از مراکز درمانی همین اطراف کشیک بودم حدودای 10 شب یه خانم 38 ساله دیابتیک با typical chest pain و تنگی نفس مراجعه کرد که بعد از انجام کارهای اولیه در تماس با 115 تقاضای آمبولانس جهت انتقال بیمار به بیمارستان_ که نزدیکترین بیمارستان حداقل 20 کیلومتر از ما دور بود- نمودم. پس از رسیدن آمبولانس یکی از آقایونی که اومده بود بالای سر مریض اومد و شروع کرد به شرح حال گرفتن!! در حالیکه من چکیده مسائل بیمار رو چند ثانیه قبلش به ایشون گفته بودم و برگه اعزام رو هم دستش داده بودم: بعد هم رو به من کرد و گفت برای چی به ما زنگ زدید؟؟؟؟!!!!!!!!!!! و خلاصه کلی چیزا گفت که من واقعاً ربطش رو به چرایی درخواست آمبولانس متوجه نشدم!!! آخرش هم گفت اصلاً اگه اینطوره هرکی سرما هم بخوره بگم قفسه سینه ام درد می کنه باید شما براش آمبولانس خبر کنی؟؟؟ اینجا بود که من دیگه داشتم عصبانی می شدم و فقط گفتم "دست شما درد نکنه..." و رفتم سراغ بقیه مریضام. بالأخره ایشون لطف!! کرد و مریض رو برد و بعدش پرسنل درمانگاه گفتن که خودش فهمیده که حرفهای حداقل غیر لازمی زده و چند بار عذرخواهی کرده!!!

حالا یکی به من بگه اولاً آمبولانس برای چه موقعی باید درخواست بشه و ثانیاً ساعت 10 چه شبکه ای سریال پخش می کنه که این همه طرفدار داره؟؟ 

 

نوشته ورد نویسنده وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



18- ب مثل بیمه!

هو الشافی!

وارد بازار کار که شدیم با مقوله ای به نام بیمه و ادارات بیمه آشنا شدیم که چندین تا هستن و هر کدوم از افراد ملت هم به فراخور شغلی که دارن (یا ندارن!) یک، دو، سه یا بیشتر دفترچه بیمه دارن و با اون میان توی مطب و میندازنش روی میز منشی و انتظار به قول خودشون "قبول کردن دفترچه" رو دارن و البته حق هم دارن چون حق بیمه پرداخت می کنن و یکی از معضلات کاری این بود که باید با این بیمه ها قرارداد می داشتیم تا مریض بیاد مطبمون و با پرداخت حق ویزیت کمتر کارش راه بیفته!

این تازه اول ماجرا بود و کاش همین یه معضل رو داشتیم!!!

با نگاهی کلی دریافتیم که سه چهار تا از این ادارات محترم بیمه هستن که بیشترین افراد مراجعه کننده دفترچه های اونها رو دارن و تصمیم گرفتیم برای رونق مطب با اونها قرارداد ببندیم. حالا بماند که چه مشقتهایی رو از ابتدای ورود به هرکدام از این ادارات تا زمان عقد قرارداد متحمل شدیم اعم از اینکه با پزشک عمومی قرارداد نمی بستن، سهمیه پزشکای این شهر پر شده، امسال دیگه تا آخر سال قرارداد نمی بندیم، پر کردن انواع فرم های عجیب و غریب، فراهم کردن مدارک متعدد و ارائه اصل و کپی اونها، انتظار جهت مراجعه کارشناس اداره برای بررسی مطب، انتظار تا مطرح شدن پرونده در کمیسیون و در نهایت فرایند عقد قرارداد و کلاس توجیهی نحوه پذیرش دفترچه ها و عدم ارتکاب خلاف های گوناگون و آشنایی با سقف ریالی نسخه نویسی و ...!!! حالا هرکدوم از اینها در هر کدوم از این ادارات به یک شیوه و بوروکراسی خاص خودش انجام می شد و زمان های مختلفی طول می کشید!

خلاصه اینکه با قرارداد بستن با این بیمه های محترم ما دوباره وارد فاز مشق نویسی شدیم، یعنی آخر هر ماه باید نسخه ها رو به ترتیب تاریخ مرتب کنیم، در فرم های مختلف کل مشخصات بیمه شده رو از نسخه ها دربیاریم و بنویسیم، مبلغ چندرغاز بازای هر نسخه رو بنویسیم و ضربدر تعداد نسخه ها بکنیم. تازه این روی کاغذه! برای یه اداره عین همین اطلاعات رو عیناً در نرم افزاری به شکل سی دی و برای یکی دیگه در سایت وارد کنیم، در انتها مهر و امضا و شماره حساب و پانچ و گیره و منگنه و کاور پلاستیکی هم بزنیم و ببریم توی صف بشینیم تا اداره محترم بیمه ازمون تحویل بگیره و چندین ماه بعد با کسر ده درصد مالیات لطف کنه بریزه به حسابمون، تازه چند تانسخه هم به دلایلی که می تراشند کسورات می خوره و بابت اون نسخه پولی نمی دن!

حال چند سؤال که پاسخش رو به قضاوت افکار عمومی واگذار می کنم:

1- تا کی باید مشق بنویسیم و آیا با آمدن ملک الموت ایشالله مشق ما تموم می شه یا توی قبر و قیامت هم باید از روی نامه اعمالمون چند بار بنویسیم تا کسورات بخوره؟

2- اصولاً کارمندان شرکت بیمه برای چی استخدام می شن و می رن توی اداره بیمه می شینن در حالیکه ما داریم به جای اونها در منزلمون دورکاری می کنیم؟

3- الان سیستم اداری ما کاغذیه یا دیجیتالی؟ چرا اطلاعات رو باید دوبار ثبت کنیم؟ هم کاغذی و هم دیجیتالی؟ چرا یادمون رفته که پیشرفتهای روز برای کنار گذاشتن سیستم های قدیمیه نه اضافه کردن جدیدی ها به قدیمی ها مثل تهیه کارت و شماره ملی که باید جای شناسنامه و شماره اون به کار بره اما الان همه جا هم کپی شناسنامه می خوان هم کارت ملی، هم شماره ملی و هم شماره شناسنامه! همه این دیجیتالی شدن ها برای کاهش دردسرها و بار کاریه، حالا برای ما که کار و دردسرمون رو دوچندان می کنه میشه خواهش کنم بی خیال پیشرفت بشیم و همونجایی که هستیم بمونیم؟

4- سیستم بیمه ای ما کی می خواد درست بشه؟ چرا چند تا اداره داریم که همه یه کار می کنن و یه اندازه تعرفه دارن اما بوروکراسی های مختلف و پیچیده دارن و کارو مشق ما رو بیشتر می کنن؟  حرف تعرفه ها و نوع و نحوه پرداخت رو هم که اصلاً پیش نمی کشم!

 

نوشته ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



17- کلداکس یا سی لاکس؟

هوالشافی !

دیروز یه مریض با علائم آنفلوانزا به همراه اسهال و استفراغ اومده بود مطبم و بعد از کارهای لازم براش نسخه نوشتم و یکی از داروها هم coldax بود. بعد از بازگشت بیمار برای تزریق، خواستم که داروها رو بیاره تا براش نحوه استفاده رو توضیح بدم و در این بین چیزی که برام جالب بود بسته C-lax بود که توی کیسه داروهاش بود!!! اونم مریضی که اسهال داشت! جالب بود که به جای کلداکس داروی سی لاکس داده! به نسخه ام نگاه کردم و دیدم واقعاً کامل همه حروف رو مثل همیشه نوشتم و واقعاً هیچ عذری برای داروخونه نمیشه تراشید.

حالا خوب شد که داروها رو چک کردم، آخه من معمولاً این کار رو نمی کنم اما از این به بعد دیگه باید همه داروها رو بگم بیارن تا چک کنم بعد مریض استفاده کنه! چی بگم واقعاً؟؟؟؟


نوشته ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



16- تو دکتری؟ تو گاوی!

هوالشافی!

یه روز یه خانم حدود 60 ساله اومده بود درمانگاه و یه مشکل خیلی ساده داشت که بیشتر برمیگشت به مسائل روحی و روانی، منم بعد از معاینات لازم و تشخیص اینکه مشکلش مهم نیست براش یه قرص نوشتم و دستور مصرفش رو هم دادم. دختر اون خانم که همراهش بود گفت که یه آمپول هم بنویسم که زودتر خوب بشه منم اول نوشتم ولی بعد یادم اومد که این خانم در خیل بیماریهای زیادی که موقع شرح حال گفته بود، یکی از اون بیماری ها با این آمپول کنترااندیکه است. این بود که گفتم اگه این آمپول رو نزنی بهتره و همین قرص تا یکی دو ساعت دیگه مشکلت رو حل می کنه. در این لحظه بود که خانمه دیگه برآشفت و گفت اصلاً من برای چی باید ویزیت بدم؟ تو که هیچ کاری نکردی و هیچی برام ننوشتی! یه قرص که دارو نشد! اصلاً تو مگه دکتری؟ تو گاوی!!! حالا جالب اینجا بود که من هیچی به این خانم نگفتم و رفتم توی اتاقم که از چشمش دور باشم تا حساسیتش کمتر بشه و بره، اما پرسنل درمانگاه کوتاه نمی اومدن و هرچی بد و بیراه از اون خانم می شنیدن دو تا هم می ذاشتن روش و تحویلش می دادن!!! بالأخره خودم جداشون کردم از هم!

______

پ.ن: طبق آخرین اخبار رسیده، همین خانم محترم چند روز بعد که حالش بهتر شده اومده و خواسته ازم عذرخواهی و طلب حلالیت کنه، البته من به دل نگرفته بودم که حالا بخوام حلال کنم!

نوشته ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



15- مردم سالاری پزشکی (medical democracy)

هوالشافی!

چند روز پیش که در درمانگاه کشیک بودم حدود 7 صبح یه آقایی اومد گفت داره سرما می خوره و چون برای دو روز اومده شمال نمی خواد بدحال بشه که مسافرت بهش بد بگذره. بعد از معاینه تنها دلیلی که برای آنتی بیوتیک دادن پیدا کردم کمی PND ته حلقش بود که براش آموکسی سیلین نوشتم به همراه داروهای کمکی سرماخوردگی، اما ایشون دستور دادن که پنی سیلین براشون بنویسم!!!! من هم گفتم بله چشم! و در ادامه بهش گفتم پزشکی امروزه دیگه داره از حالت علمی خارج می شه و به یک شیوه دموکراتیک تبدیل می شه!!!! اون هم خندید!! اما من این رو جدی گفتم چون در مملکت ما دقیقاً اینطوریه و از اونجایی که همه چی خدا رو شکر دقیقاً سر جای خودش قرار گرفته اگه کسی بخواد غیر از این عمل کنه به زودی دست ویرانگر انتخاب طبیعی اون رو حذف خواهد کرد.

من در اوائل طبابت شدیداً اعتقاد به دادن دارو فقط بر اساس تشخیص خودم داشتم و خصوصاً در مورد آنتی بیوتیک و ایجاد مقاومت در جامعه بشری خیلی حساس بودم، اما چندی نگذشت که دیدم در این جامعه باید همه چی به هم بخوره تا بگذره و گرنه خودت به هم می خوری!!!! شاید خیلی از غیر پزشک ها بگن چه پزشک بیخودی! اما هیچ کدوم از این تفکرات ایده آل نگر واقعیات جامعه رو تغییر نمی دن و باید فرد خودش در جایگاه عمل قرار بگیره تا ببینه چی بر سر کسی میاد که بخواد با "عرف پزشکی حاکم بر ذهن عوام" مقابله کنه. جایی که مریض با فشار خون 15 تقاضای به قول خودش سرم یک کیلویی می کنه چون همیشه وقتی این حالات بهش دست می ده با همین سرم یک کیلویی خوب می شه (البته این مورد رو من تا بحال بر اساس دموکراسی عمل نکردم گرچه خیلی فحش خورده باشم) یا کسی که اعتقاد داره دکتر خوب اونیه که آمپول بده وگرنه بیسواده و ... که نمونه های بیشماری رو همه همکاران در تجربیات خودشون دارن.

خلاصه بعد از ویزیت اون آقای نسبتاً سرما خورده به یاد برنامه طنز ساعت خوش افتادم که در یکی از اپیزودهای نمایشی همین مشکل رو به نمایش گذاشته بود. یه آقای دکتر توی مطبش در حال ویزیت بیماران بود که مریض اولی میاد و بعد از معاینات به پزشک پیشنهاد می کنه که داروی مورد نظرش رو تجویز کنه، پزشک هم می گه چشم. اون مریض میره و دکتر صدا می زنه مریض بعدی، نفر بعد خواهش می کنه که داروی مورد نظرش نسخه بشه و میره، باز هم دکتر صدا می زنه مریض بعدی بیاد تو که این بار مریض سوم به زور می گه باید داروی مورد نظر من رو بنویسی که پزشک بعد از ویزیت مریض سوم خطاب به منشی می گه: دکتر بعدی بیاد تو!!!!

خدا خودش آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه!

 


نوشته ی ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



14- طبابت در سلمونی!

هوالشافی!

اتفاقی که چند روز پیش در پیرایشگاه (همون سلمونی سابق خودمون) رخ داد که بابت تبرک و تیمن و درک بخشی از عمق فاجعه ای که در زیر پوست شهر پزشکی مملکتمون می گذره براتون می گم:

اتفاق از این قراره که 4-3 روز پیش که بنده تنها مشتری منتظر اصلاح موی سر در پیرایشگاه بودم و مجبور به استفاده از فیوضات آقای سلمون (همون پیرایشگر!) و مشتری در حال کوتاه شدن موها- که تنها افراد موجود در آن فضا بودند- به یکباره آقای سلمون به مشتری که دوستش هم بود گفت که چند روز قبل سر دلم می سوخت و رفتم پیش دکتر که بهم امپرازول داد. آقای مشتری هم گفت نه بابا این که به درد نمی خوره!!!؟؟ من الان زنگ می زنم به دوستم که تهرانه و از اون می پرسم که چیکار کنی!!!خلاصه تماس برقرار شد و آقای مشتری از ایشون سوالاتی پرسید و اوشون هم که از بازخورد پاسخ هاش تابلو بود که پزشک نیست دستوراتی داد و البته شرح حالی هم گرفت! اول که پرسید اندوسکوپی کرده؟(لازم به ذکره که آقای سلمونی به زور 25 سالش می شد!) بعد اینکه مترونیدازول هم بهش داده و از این دست سوالاتی که مشخص بود یه چیزایی شنیده و همونا رو داره می گه. خلاصه تماس تلفنی آقای مشتری با دوست شاید کمی تا قسمتی پزشکش به اتمام رسید و و حالا می بایست دستورات اخذ شده با آب و تاب به اطلاع آقای سلمون می رسید. اول از همه آقای مشتری از آقای سلمون پرسید که پیش کدوم دکتر رفتی؟ معلوم شد پزشک بیچاره عمومی هم بوده و سپس این جملات که:

دوستم گفت اول باید آندوسکوپی کنی ببینی ورم معده ات چقدره و بعد از معده ات کشت انجام بشه و بعد درمان بشه و الان اصلا نباید اون امپرازول رو بخوری چون به درد نمی خوره!!!

با شنیدن این جملات کاهش فزاینده اعتماد به نفس آقای سلمون و پشیمانی هرچه بیشتر وی از مراجعه به پزشک عمومی در چهره اش نمایان بود و در نهایت از آقای مشتری پرسید که حالا باید چیکار کنم؟

آقای مشتری هم بادی به غبغب انداخت و گفت: باید بری تهران... و بعد مهم ترین و کلیدی ترین جمله خود را بیان داشت که از نظر شما هم می گذرانم:

الان بحث متخصص هم دیگه اصلاً جواب نمی ده!!!!باید حتماً بری فوق تخصص معده!

من منتظر شنیدن چنین جمله ای از مردم کشورم بودم اما نه به این زودی ها، فکر می کردم 5-4 سال دیگه این حرفا شنیده بشه!

حال همکاران عزیز خود حدیث مفصل را از این مجمل خواهند خواند و نیازی به توضیح و تفسیر بیشتر این واقعه نمی بینم.

 

 

نوشته ی ورد نویسنده ی وبلاگ حال و هوای دل یک پزشک

...



13- پزشک و داروساز

هوالشافی!

یه بار یکی از اقوام که متخصص هم هستند منزل ما تشریف داشتند. ایشون با وجود اینکه میدونستن برادر من داروسازه داشت گلایه می کرد که این چه وضعشه این داروسازا واسه پیچیدن نسخه 900 تومن حق فنی میگیرن مگه چی می کنن 4 تا نوشته رو از رو کاغذ می خونن و … بعد گفت یه دارو می خواستم رفتم داروخونه  داروسازه گفت باید نسخه داشته باشی. بعد شروع کردم به جر و بحث که آره شما دردتون داروی بدون نسخه نیست دردتون اون حق فنیه که می کشید رو قیمت نسخه و از این حرفا… آخرشم واسه اینکه طرفو ساکت کنم یه سرنسخه درآوردم و نسخه نوشتم و یه مهر زیرش و دادم به دکتر اونم مجبور شد بده!!!

توضیح: گاهی وقت ها واسه تک قلم دارو نسخه آزاد به صرفه تره چون حق فنی داروخونه از حق بیمه بیشتره و داروی بدون نسخه حق فنی نداره.

 

ایشون این مسئله رو چنان با آب و تاب تعریف می کرد من فکر کردم چه موفقیتی رو بدست اورده! آخه یعنی چی ؟ تویی که پزشکی اگه واسه همکارت که 6 -7 سال درس خونده که به قول خودت  از رو کاغذ 4 تا دارو بخونه ارزش قائل نیستی چه انتظاری از عموم جامعه هست؟ مثلا فکر کردی زرنگی کنی پول نسخت کمتر بشه؟ که چی؟ بیچاره فقیری؟  چرا آبروی جامعه پزشکی رو با این حرکتت پیش یه داروساز میریزی؟ اینا همه باعث میشن که اون رابطه ی درخور بین پزشک و داروساز در جامعه هیچ وقت پر رنگ نشه…

گاهی وقتا آدم یه حرکتایی میبینه که میگه از ماست که بر ماست…

 

نوشته ی دکتر سهیل دانشجوی پزشکی دانشگاه شاهد

...



12- نسبتشون با شما چیه؟

هوالشافی!

یه بار یه خانم جوانی همراه یه آقای پیری اومده بود درمانگاه برای جراحی چاقی. جراحی چاقی یه پروژه ایه که بیمار ، پزشک و همسر یا همراه بیمار در موفقیتش نقش زیادی دارن. من اون زمان تازه کار بودم و کم تجربه ! فکر کردم پیرمرده پدر دخترست! واسه همین به دختره گفتم ایشون پدرتونن دیگه؟ نه؟ و دختره گفت نخیر همسرمه! من واقعا احساس بدی کردم و پشیمون شدم که چرا این سوال رو کردم و متوجه شدم که اونها هم از این سوال ناراحت شدن ممکن بود این سوال در روابطشون بعدا تاثیر منفی بذاره.  بعد از این جریان دیگه هیچ وقت این سوال رو اینطوری نمی پرسم بلکه می پرسم : نسبتشون با شما چیه؟ جالب اینکه بعدا چندین بار دیگه هم این موقعیت تکرار شد و خدارو شکر اشتباه قبلی رو تکرار نکردم.

 

نوشته ی دکتر سهیل دانشجوی پزشکی دانشگاه شاهد

...



11- خانم دکتر که هیچ کاریش نداشت ...

هوالشافی!

خانوم دکتر گفت یه دونه لازیکس هم بزنید . تا رفت اون ور پرستار نیشخند زد و دوتا آمپول کشید ! بعد شیفت خانوم دکتر که تموم شد پرستاره شروع کرد که ما تا ۳۰۰ میزنیم و خانوم دکتر بیخود میترسه و عوارض نمی ده و ... و بعد رسید به اینکه این هیچی نمی فهمه و آدم که با سهمیه برسه اینجا همینجوری میشه و .... !
فرداش خانوم دکتر اومد که شما دیدید که تا ۳۰۰ زد ؟ ما موندیم که چی کار کنیم ؟بگیم ؟‌ نگیم ؟ گفت من گزارشش رو پر کردم که طبق دستور من عمل نکرده و بعدش هم رفت .
من کاری ندارم که کی چی کار کرد . فقط میدونم که اون پرستاره کلی پشت سر خانوم دکتر که هیچ کاریش نداشت بد گفت ولی دکتر .... 

...



10- خواهم مرد ...

هوالشافی !

جناب رزیدنت محترم !!!
خیلی دلم میخواست داد بزنم بگم اینقدر ریلکس نباش ! ما هممون رنگ و رومون پریده بود ولی تو بیخیال یه گوشه واستاده بودی و دستور میدادی ! اونم به کی ! به یه اکسترن که تا حالا انتوبه کردن یا احیا کردن رو ندیده..... خانوم دکتر دستکش دستت کن !!! خانوم دکتر ماساژ بده.... خانوم دکتر ..... بقیه شو نشنیدم چون مریض مرد . مریض مرد در حالیکه من تمام وجودم میلرزید و تو داشتی با موبایلت ور میرفتی ! مریض مرد در حالیکه من پی دستورات تو از این اتاق به اون اتاق میدویدم به خیال اینکه نمی ذاری مریض حالش بدتر از این بشه و تو مثل یه تماشاگر از دور نظاره میکردی. مریض مرد در حالیکه من هم باهاش تا دم مرگ رفتم و تو با پرستارا گپ میزدی... گپ نمیزدی شرمم میشه بگم لاس میزدی .....
جناب رزیدنت محترم .... مریضت فقط ۲۰ سالش بود . ۳ سال از من کوچیکتر.... جناب رزیدنت شاید تو امشب خیلی راحت بخوابی ولی من امشب به جای تو که مقصر مرگش بودی .................خواهم مرد.........................


...



9- حمایت رئیس ؟ !

هو الشافی !

پرده ی اول

تازه با افسردگی دو روز کشیک پنج شنبه و جمعه کنار آمده ام و دارم مریض ویزیت میکنم . ساعت 7 عصر است . سرم را که از روی نسخه برمیدارم مردی را میبینم که بدون احترام به مریضی که داخل نشسته وارد شده و میخواهد ارجاعش دهم . دلم میخواهد بگویم وقتی مریض دارم نباید وارد شوی ولی حوصله اش را ندارم . آرام میگویم آقا عصرها ارجاع نداریم . زیر لب چیزی میگوید و برخلاف انتظارم زود میرود. دلم برای آقای پذیرش میسوزد که پشت سرهم قسم میخورد که به خدا من گفتم عصر ارجاع نداریم . از درمانگاه که در می آیم همه چیز را فراموش کرده ام ، با خودم میگویم مسائل مهمتری برای فکر کردن دارم . ارزشش را ندارد .

.......................................................

پرده ی دوم

در را که باز میکنم آقای پذیرش مضطرب می گوید آقای رئیس زنگ زده و می گوید چرا مریض را برگردانده اید . میدانم آقای رئیس از روال کاری اینجا باخبر است و اگر مریض آشنای آقای رئیس بود باید خودش را معرفی میکرد . پس دلیل اینکه آقای رئیس شخصا زنگ میزند نامعلوم است . طی تماس تلفنی معلوم میشود فرد مورد نظر از درمانگاه خارج نشده به آقای رئیس زنگ میزند و میگوید من صبح تا ساعت 9.30 منتظر بودم ولی دکتر نیامد . یاد صبح میافتم که از ساعت 8 که وارد درمانگاه شده ام بدون اینکه فرصت کنم لباس کار بپوشم مریض دیده ام ، از اتهامی که بر من وارد شده خنده ام میگیرد ولی چاره ای نیست . نه حوصله ی دعوا دارم و نه حوصله ی اعصاب خردی . امضا میکنم و میرود . به واسطه ی احترامی که برای آقای رئیس قائل شده ام برنده ی میدان آن آقای بی تربیت است و بازنده من .

.........................................................

پرده ی سوم

آدم هر قدر هم که بخواهد بیخیال شود در اثنای افسردگی کشیک 5 شنبه و جمعه نمی شود ، به خصوص وقتی میدانی تنها روز تعطیلت در حالی که بقیه در حال استراحتند باید کار کنی . آقای رئیس میگوید مریض گفته ما صبح تا ساعت 9.30 نبوده ایم ، مریض گفته دکتر گفته زیاد حرف بزنی میدهم از گوشت بگیرند و با لگد بیاندازنت بیرون . برایم مهم نیست آقای رئیس حرفهایش را باور میکند یا نه ، به هر حال حق را به مریض داده وگرنه شخصا زنگ نمیزد که ارجاع دهید . ولی برایم مهم است که از من هم گاهی حمایت شود . مهم است گفته شود که پزشک درمانگاه مطابق قانون عمل کرده . مهم است احترام متقابلی از جانب رئیس داشته باشم . مهم است وقتی من به خودم این اجازه را نمی دهم وقت و بی  وقت به رئیسم زنگ بزنم او هم این اجازه را به هر کس و ناکسی ندهد . مهم است رئیسم از حق حمایت کند ...

....................................................

پرده ی چهارم

با آقای رئیس در مورد اینکه چرا باید برخلاف قانون درمانگاه عمل کنم حرف میزنم . من حرف خودم را میزنم و او حرف خودش را . می گوید با آدمهای شر در نیفتید . کارش را راه بیاندارید برود . نهایتا شماره بیمه اش را بردارید تا دفترچه اش باطل شود . دفترچه اش را باطل میکنیم آقای رئیس ، ولی چه کسی آن صحنه ی ضایع شدن یک فرد تحصیل کرده که بر حسب اتفاق حق هم با اوبوده را از ذهن یک انسان نادان که حق با او نبوده باطل میکند ؟

نه باطل کردن دفترچه و نه ضایع کردن پزشک راه حل این مشکل نبود و نیست . خودتان هم خوب میدانستید . ولی اینکه چرا این راه را انتخاب کردید .... ؟

 

 

نوشته ی لاله نویسنده ی وبلاگ جوجه انترن

...



8- پا روی میز پزشک ؟

هو الشافی!

دیروز یه مریض ,خانمی 25 ساله با همراهش اومدن تو مطب ,مریض رو تنها صندلی اتاق که مال بیماران بود کنار من نشست, روی منم طرفش بود و پشت به تخت معاینه و خانم همراه داشتم ,از بیمار علت مراجعه رو می پرسیدم که یکدفه میز تکان شدیدی خورد, برگشتم سمت همراهش میبینم نشسته لبه تخت ,پاشو گذاشته رو میز و داره کمرشو میماله ,من با چشای از حدقه در امده نگاهی به همراه بیمار, به پاهای کثیفش و میزی که کنارش استکان چای من و قندون بود(من معتاد چای هستم) نگاه میکردم و واقعا برای لحظاتی نتونستم حرف بزنم ,به خودم اومدم و با حالتی عصبانی اما اروم گفتم خانوم پاتو زمین بزار, این میزه جای پا که نیست ,میدونی این خیلی بی ادبی هست که ادم پاشو رو میز بزاره؟ اونم در حضور یه غریبه و یه مکان غریبه, بعد یه فلش بک خورد به ذهنم ... دومین باری که من رییس شبکه اینجا رو دیدم پاشو گذاشته بود رو میز لم داده بود به پشتی صندلی و داشت چای میخورد ... خوب وقتی رییس شبکه اینجوری باشه از بیماران تحصیل نکرده روستایی توقع بیشتر از این هم نمیشه داشت !

 

نوشته ی پیرسوک نویسنده ی وبلاگ اگه بارون بباره ؟!!

...



7- زحمتش از ما ولی به اسم ...

هو الشافی.

هفته سپاه بود یا پاسدار دقیق نمی دونم.
توی اخبار اعلام کردن که در استان فارس 28 پزشک رو به روستاها فرستادن, با دارو و امکانات رایگان و ...
یکی از اون 28 پزشک احتمالا من بودم؟!!!
از 2 روز قبلش به ما گفتن باید برین روستاهای قمر(روستاهای تحت پوشش خودمون که نزدیک مرکز بود ) توی مسجد یا مدرسه یا حسینیه یا خونه یکی از روستاییها مریض ببینید!
روز موعود هرچی منتظر اومدنشون شدیم خبری نشد ,رفتیم درمانگاهای خودمون .ظهر ساعت 2 زنگ زدن که رسیدیم به شبکه بهداشت و تا 3 میرسیم به تو و من باید باهاشون برم و مریض ویزیت کنم , شب شد کسی نیومد !!!
صبح روز بعد اومدن, 2 تا ادم درشت هیکل ,اسلحه به دست با لباس فرم!!!و گفتن دیروز گرم بود, دیدیم فایده نداره بیاییم ,حالا بیا بریم !!!
یه کیسه پلاستیک کوچیک دستم دادن :بیا اینم دارو, بده به مردم ,2 تا شربت انتی بیوتیک بود ,4 تا بسته قرص ضد انگل و 3 تا بسته قرص فشار خون !!!
پشت ماشین ما 3 تا کارتون دارو بود ,از هر چیزی که فکر می کردم لازم میشه !
رسیدیم ,مریضا صف بسته بودن به امید داروی رایگان از طرف س.پاه !!!
اون 2 نفر همراه‘ نشستن روبرو کولر و من رفتم توی اتاقی که کولر نداشت و از بوی گوسفند و عرق تن و گل و لای کفشا بیشتر شبیه اشغال دونی بود!!!
نیم ساعت گذشت ,بهورز اومد گفت من چند لحظه میرم خونه میام ,این 2 نفر میگن صبحانه نخوردن, میرم براشون بیارم !!!
2 ساعت گذشت داروهایی که اوورده بودیم تموم شد و هنوز مریض بود, صدای غر غر روستایی ها بلند شد: اومدین خودتون رو نشون بدین؟ این چه وضع رسیدگیه؟ اینجا که فقط ویزیت رایگان بود !!!چرا دارو رایگان نمیدین ؟حتما دارو هایی که دادن رو ورداشتین واسه خودتون (همون کیسه فریزری 4 قلمی ) ؟
حدودا 60 تا مریض رو در عرض 2.5 ساعت ویزیت کردم ,خودکارم هم دیگه تموم شده بود و 3 تا مریض دیگه مونده بود. که یکی از اون همراهان اومد گفت زود سر و تهش رو هم بیار, ما میخوایم بریم, این برگه هم توش صورت جلسه بنویس ,یه گزارش از فعالیتمون؟!!!
در ضمن اخرشم بنویس ما میخواستیم ازت حین ویزیت عکس بگیریم و نذاشتی !!!
دیگه کفرم از دستشون در اومده بود ,انگار من یه زندانی بودم که با اسلحه بالا سرم ایستاده بود, انگار من سربازش بودم که اینجوری دستور میداد ,دارو هم که نیاوردن ,فقط این وسط دهن من سرویس شد و مریض رو رایگان ویزیت کرده بودم ,با عصبانیت گفتم من دستم درد میکنه خودتون بنویسید ,من امضا میکنم! گفت :پایینشو امضا کن, بالاشو خالی بزار بعدا خودمون مینویسیم ! قبول نکردم و تا ننوشت امضا نکردم, نهایتا هم بدون حتی یه تشکر خشک و خالی و حتی خداحافظی رفتن!!!
بعد تو اخبارا اعلام کردن 28 تا دکتر فرستادیم به روستاها واسه ویزیت مردم با تجهیزات کامل!!!


نوشته ی پیرسوک (با کمی دخل و تصرف) نویسنده ی وبلاگ اگه بارون بباره؟!!

...



6- پرستاران و اینترن ها

هو الشافی.

یادمه من موقعی که به عنوان دانشجوی پرستاری در اورژانس کارآموز بودم خیلی رفتارهای عجیب پرستارها را میدیدم.توی اورژانس به اون شلوغی با وجود صدای فراوان بیماران و همراهها و البته دستگاهها وقتی که می خواستند اینترن بیمار را صدا بزنند زیر لب زمزمه می کردند:اینترن فلان.یه جوری که گوشم بغل دهانشان بود ولی به سختی صداشون رو میشنیدم.ولی با این وجود اینترنها که دیگه به این نوع رفتارها عادت داشتند از فاصله دور هم صدای پرستار را میشنیدیند و جواب می دادند.بعدا یکی از دانشجوهای پزشکی گفت:اگر ما صدای ایشون را نشونیم و به استادمون گزارش بدن احتمال داره تجدید دوره شیم.

نوشته ی زهرا ، نویسنده ی وبلاگ دکتر فردا، پرستار دیروز

...



5- دعوای استاد و مریض!

هو الشافی.

درمانگاه جراحی بودیم. اون روز سرویس بداخلاق ترین استاد اون بخش بود؛ جالب بود که تنها استاد خانم اون بخش هم بود! استادی که قراره الگوی اخلاق و رفتار حرفه ای برای ما دانشجوها باشه؛ ولی انقدر خشک و بداخلاق بود که حتی یه وقتایی آدم رغبت نمی کرد به چهره اش نگاه کنه؛

چقدر موقع جواب دادنش به سوال هام، حس بدی بهم منتقل می شد. حتی یادمه یه بار سر راند، شروع کرد به سوال پرسیدن از ما. سوالی که وقتی ما جواب دادیم اون یکی استادمون گفت یادش نبوده! یعنی انقدر سوالش به دور از کاربرد بالینی بود. موندم که اون پرسش ها چه هدفی به جز ضایع کردن دانشجو می تونست داشته باشه؟

اون روز یه آقایی اومده بود که مثل خیلی های دیگه می خواست وقت عمل مریضش جلو بیافته . تو همین حین درخواست هاش، یه خورده صداش بلند شد و به تبعش صدای استاد ما هم ... و باز به دنبالش شکایتش از بداخلاقی استاد هم اضافه شد ... این داد بزن و اون داد بزن!!! ...

راستش ته ته دلم خوشم اومده بود از این اتفاق و گفتن این حرف هایی که مریضه می زد؛ یه لبخند ناپیدایی در صورتم نقش بسته بود که دیدم دو تا از آقایون رزیدنت هم شروع کردند به طرفداری از استاد! مونده بودم واقعا اونها هم به این طرفداریشون اعتقاد دارن یا صرفا به خاطر استاد دارن این کار رو می کنن ...!! خلاصه فهمیدم که مواظب چهره ام باشم یه وقت لبخند به لبم بروز ظاهری پیدا نکنه !

...

می دونم که خستگی ها و سختی هایی که اساتید و پزشکان ما می کشند، خیلی زیاده . ولی آیا بیشتر از رنج و درد بیماران ؟ و مگر این همه زحمت برای غیر این بیمارانه ؟ چرا باید یه پزشک شخصیتش رو در حدی بیاره که بخواد با مریض داد و فریاد کنه ؟ چرا یادمون رفته که سعه صدر و بزرگواری، جایگاه انسان رو خیلی بالاتر می بره ؟

اصلا مریض میاد پیش ما که درد و رنجش کمتر بشه! چرا ما انقدر مواظب نیستیم که خودمون یه درد روحی بهش اضافه نکنیم ؟

...



4- رزیدنت رو انداختمش بیرون!

هو الشافی!

آخرین هفته های استاژری ما در جراحی بود؛ اون روز عصر در کنار رزیدنت کشیک جراحی عروق در اورژانس بودیم؛ از اون رزیدنت هایی بود که خیلی کمکمون می کرد و اون روز هم داشت برامون کیس می گفت و سوال و جواب می کرد؛

یکی از رزیدنت های ENT یا ارتوپدی (؟) اومد و شروع کرد به خوش و بش با رزیدنت ما! با افتخار شروع کرد به تعریف کردن از اینکه یه بیمار خفن جراحی مشترک ارتوپدی و عروق داشتند می آوردند بیمارستان ما و نگذاشته! ظاهرا فامیل یکی از رزیدنت های دانشگاه خودمون هم بود و با افتخار تمام اعلام می کرد که رزیدنت رو بیرون کرده و نگذاشته مریضشون رو به این مرکز بیارن ...

کل واکنشی که از رزیدنت خودمون یادم میاد، در حد یه جمله ی متعجبانه است که می پرسید نگذاشتی بیارنش ... ؟

هی خواستم یه چیزی بگم ، آخرشم نگفتم! ! آخه circul کردن مریض تا این حد؟ حتی برای همکارهای خودمون ؟

...



3-پرستاران

هوالشافی!

تو بخش بسیارخشن جراحی ما باید تمام وقت گوش به زنگ و چشم به در باشیم که استاد گرامی چه موقع و از کدوم در بیمارستان وارد می شن و اول کجا رو راند می کنن. بیشتر وقتا هم اومدنشون ساعت مشخصی نداره. اینه که ما باید هرروز هفت و نیم صبح بسته به محل مریضای ویزیت نشده، همونجا منتظر استاد باشیم. درهمین پروسه های انتظار کشیدنه که برخوردهای مختلف پرستاران رو شاهدیم و اونا رو خوب می شناسیم:

روزاول(بخش جراحی مردان1): پرستاراول: شما دانشجوهای چه بخشی هستین که انقدر اینجا رو شلوغ کردین؟؟؟
پرستار دوم: بچه ها اصلا نیازی نیست اینجا معطل باشید، برید پاویون، وقتی استادتون اومد، ما شما رو پیج می کنیم(همین حرکت کافیه تا اولین و بدترین فالت بخش جراحی اتفاق بیفته یعنی استادی بیاد و ما تو بخش نباشیم)
پرستار سوم روبه یکی از اینترنها: لطفا از اینجا بلند شید من کار دارم

روزدوم(همون بخش): سرپرستار روبه ما: تخت 12 مریض کیه؟ میگم تخت 12 مریض کیه؟ باید انجام مشاوره ی قلبش رو پیگیری کنه... (مریض من بود ولی باراول از تعجب اینجورطلبکارانه حرف زدنش و باردوم از لجش هیچی نگفتم) 

روزسوم(اورژانس): سرپرستار: وااااای خدایا دوباره این پزشکیا اومدن تو دست و پای ما...
بیست دقیقه بعد خودش زنگ می زنه به دکترجراح و میگه: آقای دکتر جسارتا نمیاین اورژانس هم مریضاتونو ویزیت کنید هم ما رو از دست این دانشجوهاتون نجات بدید؟!!

روز چهارم(بخش جراحی مردان2): داره بارون و سوز سرما میاد و پنجره ی پشتی استیشن پرستاری بازه!!!
من: شما واقعا سردتون نیست تو این باد و بارون؟؟
پرستار: نه. (یعنی که حرف نباشه و اگه تو سردته یه فکری به حال خودت کن. به جان خودم که ازمفهوم لحنش همین برداشت می شد)
من: اگه میشه صدای تلویزیون رو کم کنید می خوام با دکتر"ع" تماس بگیرم
بدون اینکه سرشو بلند کنه: کنترلش همینجاها بود ببین کجاست....

روزپنجم(اورژانس): شب قبل کشیک بودم و شب تا صبح تلفن اصلا با من کار نداشته بود!
صبح با خیال راحت و خندون از اینکه مریض ندارم رفتم پایین.
4تا مریض تصادفی نصفه شب اومده بودن که پرستارا عمرا منو خبردار نکرده بودن.

روزهفتم(اورژانس): الهه با گریه اومد پاویون و شروع کرد بدوبیراه گفتن. گفتم آخ که حتما حکم تجدید بخشیش رو به همین زودی صادر کردن... نگو با پرستار مرد اورژانس دعواش شده بود. طبق تعریفات خودش: سرشب همینکه پاشو گذاشته تو اورژانس پرستاره طلبکارانه بهش حمله کرده که: "چرا واسه این دستوری که تو پرونده نوشتی تاریخ و ساعت نذاشتی؟؟"
همون موقع هم مریض داشته به بخش منتقل می شده و پرستار نگران اینکه آخرین دستورات اورژانسش اجرا نشده...(بخاطر حواس پرتی خودش) مریض به بخش میره و اونجا الهه اوردر خودشو چک می کنه، هم تاریخ داشته هم ساعت!
(از دوستان پزشک می پرسم: اگه اوردری تاریخ و ساعت نداشته باشه پرستار می تونه چک و اجرا نکنه؟)

روز هشتم(بخش جراحی مردان1): سرپرستار: کدومتون برای این مریض دستور سوندفولی(گذاشتن لوله ادراری)نوشتین؟
الهه:من نوشتم
- خوب واسه چی؟
- چون مریض تصادفی هست وآنوری(عدم دفع ادرار) داره
- خوب داشته باشه، حتما همراه نداره که ببردش دستشویی!!!

روزدهم(بخش جراحی زنان): پرستار: خانوم دکتر با من میاین پانسمان این مریض رو عوض کنیم؟(نمی دونم چرا ولی شاید چون تا رو دنده های مریض بخاطر عفونت زیاد تخلیه شده و بازه از پانسمانش می ترسن و از ما کمک می خوان وگرنه کار خیلی راحتیه)
همراه پرستار رفتم و بیشتر کاراشو خودم کردم
شب- موقع ABG کردن(خونگیری از نبض ساعد) مریضی که مچ هردو دستش(دقیقا محل موردنیاز واسه خونگیری) رو عمل کرده بود- من به همون پرستار صبح: میشه واسه ABG این مریض همرام بیاین دستشو محکم بگیرین تا زیاد اذیت نشه و زود خونگیری کنم؟
انقدر با من خودمونیه که بهم میگه خاله!!! و در اینجا گفت: خاله آخه میدونی من شیفتم تموم شده الان وقت استراحتمه!!!
روز سیزدهم(بخش جراحی مردان1): ساعت 2نیمه شب پرستارمرد زنگ زده که: خانوم دکتر تخت 9 که با درد شکمی اومده بود الانم دردشدید داره.
قبلا هم اینو بهم گفته بودن و من با هماهنگی استادم دستور یه آمپول متادون براش گذاشته بودم
گفتم: من که متادون نوشته بودم براش...
یعنی واقعا بهش بزنم؟ آخه چون چیز بود من بهش نزدم. (منظور از "چیز" در این جمله را من که نفهمیدم)

همان روز(بخش جراحی زنان): این مورد رو همون پرستار خودمونیه داشت تعریف می کرد:
این همکار جدیدمون اون روز داشت تلفن جواب می داد، پشت خط دکتر"ع" بوده و خودشو معرفی کرده. همکار هم میگه: اِاِاِاِاِاِااااا پس شما "ع" هستین؟؟؟
بقیه پرستارا که هاج و واج نگاش می کردن ازش می پرسن چرا اینجوری با دکتر حرف زدی؟ گفته: با دکترا باید همینجوری بود، شماها زیادی تحویلشون می گیرید، پررو شدن! 

روز چهاردهم(اورژانس): پرستاربه من: خانوم دکتر شما برای مریض یک عکس بیشتر ازعکسهای درخواستی پزشک اورژانس نوشتید، حالا تا مریض از رادیولوژی برنگشته برید اونجا تو برگه ی درخواستش اضافه کنید!!! (آیکون مستشار وقتی به دوربین نگاه می کنه)



همه این اتفاقات پیش روی خودم و در عرض همین دوهفته اتفاق افتاد، بمیرم اگه دروغ گفته باشم



اگه پرستار محترمی این پست رو می خونه خواهشا موضع گیری نکنه، چون درهر قشری، آدمایی که مفهوم شغل خودشون رو درست درک نکردن یا از یاد بردن وجود دارن.
"پرستار" همون شخصیتیه که به عنوان یه فرشته مهربون ودلسوز تسکین دهنده ی درد شناخته می شد.................



دیروز تو کشیکم به تنهایی نوموتوراکس را تشخیص داده، اول برای مریض آنژیوکت در فضای دوم و بعدش با نظارت استاد chest tube گذاشتم

 

نوشته ی هدی؛ نویسنده وبلاگ پزشک فردا

...



2- بیمار با لباس اتاق عمل!

هو الشافی!

یادم نیست چجوری شد که دیدم استاد محترم داره راجع به حقوق بیمار صحبت می کنه؛ داره شکایت می کنه که در بیمارستان های ما، حتی یک پاراوان نیست برای مریضی که باید بهش لگن داد و در اتاق چند تخته است؛ تعریف می کرد که رفتند تو اتاق و دیدند لباس اتاق عمل بر تن مریض کردند و همونجوری ولش کردند؛ ( اون هم لباس اتاق عمل که پوشش مناسبی نداره ...)

حرف هاش درست بود؛ گاهی حتی ساده ترین احتیاجات بیماران ما برای حفظ حرمتشون برآورده نمی شه . فقط حرصمون گرفته بود که اینها رو کسی داره می گه که می پرسید برای اون مریض end stage خون تزریق بکنیم یا نه ؟!

ولی مهم نیست از زبان چه کسی گفته می شه؛ مهم اینه که ما بی تفاوت نباشیم و به گوش مسئولین بیمارستان، این کمبود ها و نیازها رو برسونیم ...

...



1- خون بدیم یا نه ؟

هو الشافی.

معمولا صندلی های عقبی مورنینگ های جراحی رو ما استاژرها پر می کردیم؛ مثل همه ی مورنینگ ها، اساتید با ویژگی های مختلف حضور داشتند؛ از استادی که صداش در نمیاد گرفته تا اونی که از گیردادن به رزیدنت ها هیچی کم نمیذاره!

اون روز داشتن راجع به یه مریضی صحبت می کردند که برای زنده بودنش کاری از دستشون برنمی اومد ظاهرا! یادم نیست ( یا بهتر بگم نفهمیدم!) دقیقا چی بود؛ فقط دیدیم یکی از همون اساتید محترم گیر!! داره سوال می پرسه که آیا باید برای این مریضی که به هر حال می میره این همه خون تزریق بکنیم یا نه؟ با این کمبود خون و ...

چشم هامون داشت از حدقه در می اومد! دهان هامون باز!

به یاد خاطراتی که از جنگ خونده بودم افتادم؛ که حتی تا آخرین لحظه ها برای مجروحین خون تزریق می شد ...

بعد از مورنینگ، یکی از بزرگ ترین اساتید بیمارستان ( و کشور) ما رو تحویل گرفت و شروع کرد به تدریس . آخرش پرسید که سوالی داریم یا نه ؟ و من موضوعی که ذهنم رو مشغول کرده بود مطرح کردم.

پاسخ جالبی داد : ما وظیفه داریم آلام و دردهای مریض رو کم کنیم؛ اگر این مریض با این کار، درد کمتری می کشه باید براش خون تزریق کنیم ؛ اگر من بودم تزریق می کردم ...

یه نکته ی خوب هم می گفت ؛ اینکه هر جا به موضوعی برخوردیم که تصمیم گیری سخت بود با همکارانمون مشورت کنیم و با هم تصمیم بگیریم ...

" ما وظیفه داریم آلام مریض رو کم کنیم ..."

...